در کناری نشسته ام
مهیاست برای لحظه ای تامل و درنگ
صداقتی به وسعت دریا
آرامشی به نرمی نسیم
و لحظه ای به ا ندازه تمام تو.
...
بنگر ! به سر انگشت اشاره نشانت می دهم
آن ستاره را به تماشا بنشین.
مگر سیاهی شب چه در کارنامه داشت که نشان گرفت!؟
ای آشنا
بودن تو ودیعه دیروز آن دخترکی است در تمنای باران،
و اکنون به بار می نشیند آن خیال ... اگر تو بخواهی.
ضجه های وجودت در انحلال بودنی که تو را می خواند
روزی خواهد شکست - که آن سرای کاهگلی صاحبی دارد که تو می خوانندش-
مگذار که نیشخند مردمانی که نمی دانند به تلخی چشمانت فریاد بزند.
ای آشنا
پیوست بی کران آسمان، مروارید دریای وجودت را می طلبد .. پس
رها شو و ورق بزن امروزت را در جاری زمان
و بدان تو نیز نشانی داری که با اندازه قامتت به تو می نازد.