دل نوشته 4
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۸  

در حریم بوسه های تو

نقش می بنددم نقش های آتشین صورتت، می سوزانی

و من تمام می... .

حباب می شودم تلخند های موزونت در یک خواب نسبتا عمیق، می ترکانی مرا

و من تمام می... .

به تماشای شوری شورابه های گرم شادی این شب نگریستی، تو را من می سرودیم

در اتاق کوچک مان؛

و من تمام می... .

غم به گلو آغشته خواندی مرا و جاودانه ماندگاریم را فریاد زدی

و من در فریاد تو تمام می... .

آرزو می کنی که بمانم و بخوانم؛ بگویی و بگریم؛ بخندی و مدهوش شوم

با تمام هوشیاری بر باد رفته هوسهایم

و من تمام می... .

بگذار بگویمت؛ تمام می شوم به تماشای دلیلی برای هستی تو که مرا خواندی

و من تمام می... .


 
بازگشت!
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸  

سلام خدمت همگی دوستان

بعد از غیبت ١ ساله ، حس نوشتنم اومده فکر کنم .... به زودیلبخند


 
سرنوشت
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ،۱۳۸٧  

سکوت نعره می زند

صدای ضجه های ماهی به خاک مانده را

در آرزوی کاسه ای پر از شراره های ناب تو ...

بدان

به غیر من کسی خیال ساحل تو را به دل صدا نمی زند

کسی پی نسیم گرم آن خیال

نمی رود

نمی خرد کسی، به درهمی به بوسه ای.

برو برو به سرزمین خود

برو برون که درد می کشم در این سرای نیلگون پر زخاک و تنگ

مدتی است مرده ام

جهان دیگریست آن طرف برای من

تمام روز و شب به لحظه ای خلاصه می شود

به چشمک ستاره ای درون آسمان سرد و خالی از وجود ماه.


 
ابلیس شوم
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٧  

شقایق ها که در میانه راه می رویند

سر به تعظیم ابلیس می آوری

و تنهایی حک می کند نام خود را بر سردر این مقبره شوم

که لولی صفتان خاک سرشت در توسن عاشقی

 نمازش می کنند.

تکرار واژه واژه ذکر ها در برخورد با سنگِ آن ملعون متبرک

چنان ترانه خوشبختی را نقش می بندد که گویی

در کتیبه های تاریخ، تلخی یک ذره درد بر این نقش کاهگلی

ترک ننداخته است.

می ترسم از افسانه های دور

که روزی رنگ واقعیت از ناقوس ها

در گوش تار بسته قبرهای متحرک بخروشد،

و آن مردگان به پاس خوشبختی، رقص چوب بست های متحرک را دوباره جان بخشند.

 


 
دل نوشته 3
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٧  

باران که می بارد قدم هایم سنگین می شود

پشت پنجره می ایستم

اما باز دلم باران می خواهد ...


 
خیال واهی
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٧  

در خواب دیدم

که گلدان تنهایی من

پژمرده می کند گلهای باغ کاه گلی دخترک همسایه را.

پزمردم

و به عشق خندیدم

که چنان بوته زرد خوش آهنگ بهار

زیر برگ های پائیزی یأس 

به چله نشینی نشسته است.

آهای دخترک

امیدت را باور دارم ...  یأس خود را ....   و تنهایی را.


 
هراس
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٧  

ترانه ای را که برایت می نوازم گوش کن

شرح زندگانی من است

پس حرمت نگه دار و اشک مریز

تا در خود نشکنم

و بخند بر آهنگسازی که نت هایش را فالش می نوازد.

از مخالف به سمت کرشمه می رود

و همایون را با چهارگاه می آمیزد.

هراسی ندارم از بی پردگی سازم

که گام های بلندت

می غلتاندم به سمت اوج و فرود می آوردم در سکوت --- خاموشی رگهایم---

می ترسم از آن دم که سازم ترک بر دارد

و من جاری شوم با تمام نت ها....

در آن لحظه

به حرمت اشکهایم ایمان ندارم که بی پرده با تو سخن نگویند

                                                        و  ترانه هایم.


 
دل نوشته 2 - تردید
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٧  

خواب چشمانت را در بیداری می بینم

و بیداری خود را در تردید.

نمی دانم ایمان بیاورم به آنچه شک دارم یا شک کنم به آنهایی که ایمان دارم!


 
دل نوشته 1
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ،۱۳۸٧  

سیگار را به پرستار تعارف می کنم

و او به دیوانگی من می خندد

پنجره را باز می کند  _ نفسی می کشد.

و من بر این حماقت می خندم  و ادامه زندگی.


 
نامه ای برای یک آشنا
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧  

در کناری نشسته ام

مهیاست برای لحظه ای تامل و درنگ

صداقتی به وسعت دریا

آرامشی به نرمی نسیم

و لحظه ای به ا ندازه تمام تو.

...

بنگر ! به سر انگشت اشاره نشانت می دهم

آن ستاره را به تماشا بنشین.

مگر سیاهی شب چه در کارنامه داشت که نشان گرفت!؟

ای آشنا

بودن تو ودیعه دیروز آن دخترکی است در تمنای باران،

و اکنون به بار می نشیند آن خیال ... اگر تو بخواهی.

ضجه های وجودت در انحلال بودنی که تو را می خواند

روزی خواهد شکست - که آن سرای کاهگلی صاحبی دارد که  تو می خوانندش-

مگذار که نیشخند مردمانی که نمی دانند به تلخی چشمانت فریاد بزند.

ای آشنا

پیوست بی کران آسمان، مروارید دریای وجودت را می طلبد .. پس

رها شو و ورق بزن امروزت را در جاری زمان

و بدان تو نیز نشانی داری که با اندازه قامتت به تو می نازد.